یادی از گذشته های دور

یادی از گذشته های دور

پیرمرد به زنش گفت: بیا یادی از گذشته های دور کنیم.

من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم .

پیرزن قبول کرد...

فردا پیرمرد به کافه رفت، دو ساعت از قرار گذشت !

ولی پیرزن نیومد!

وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه .

ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ ...

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام.

جهت ثبت دیدگاه به حساب کاربری خود وارد یا ثبت نام کنید.
مهسا بغدادی
خیلی جالب بود
5 سال پیش , مهسا بغدادی
copyright 2014-2016 - www.zeez.ir