دیده و دل

دیده و دل

به راهي يك جوان سر به پا گِل

پريشانحال و سر در خدمتِ دل

نظر كرد از در كويي به محفل

نكرد اما نگاهش را از آن وِل

بديد از پشت در سيماي خوشرو

لبان و چشم آهو زير ابرو

بدقت چهره را ديد از سر و رو

كشيد از دور دستش را به گيسو

بگفتا او همان محبوب ما است

كه اين دل مدتي هي سينه چاك است

نويسم در سجلم نام او را

بگيرم كفترانِ بامِ او را

زنم بر نام او يك مزرعه چاي

به مهرش ديده و دست و دل و پاي

كنم من خدمتش تا مي توانم

 پَرَد جانم فدایت  از دهانم

برفت و با زبان و دست لرزان

نمود از هجر دختر  اشك و افغان

بگفتا لؤلؤيي، من قطره آب

نمي آيد به امواجم دگر خواب

بيا و درد اين جانب دوا كن

بزن بر نام خود مهري، صفا كن

زمان بگذشت و دختر عاقد آورد

سجل و شاهدانِ وارد آورد

بگفتا مهر من جان است و جانان

زميني در فلان جايك به تهران

كمي هم دست و پا خواهم من از تو

دو چشم و قلوه و قلب و دل از تو

يكي ويلا و بنز و فرش و قالي

تمامِ نفتِ چاهي، يك دو سالي

پسر گفتا كه جان باشد فدايت

بزن قلب مريضم را به نامت

تمامِ جان بُوَد از جان جانان

براي كه دگر خواهم دل و جان؟

به وصلت من نيارم لحظه اي تاب

بگو آيا كه بيدارم؟ ني ام خواب؟

بسرعت شاهدان امضا نمودند

تمامِ رازِ خود اخفا نمودند

پسر شاد و خوش و خرسند و خوشحال

بزد بشكن كه آمد اينك اقبال

بگفتا دخترك آيا تو ديدي

چگونه بر منِ زيبا رسيدي؟

كنون مهرم بده راحت كن اين جان

بده چشم و دل و مُلكم به تهران

بگفتا آن پسر آخر چه رسم است؟

چه طرز شادي و لبخند و بزم است؟

شوم قربان آن چشم قشنگت

چه مي خواهي ز من با قلب سنگت؟

گرفتند شاهدان دستان او را

بريدند دست و دل، چشمان او را!

جوان از دار فاني رخت بربست

چو با ناكس به دست و ديده دل بست

 

شاعرزینب فخار
جهت ثبت دیدگاه به حساب کاربری خود وارد یا ثبت نام کنید.
copyright 2014-2016 - www.zeez.ir