آرامش مطلق

 آرامش مطلق

کفش هایم را در می آورم ، خنکی را احساس میکنم ، برخورد هر قلپ از آب با آن را ، دراز میکشم اما پاهایم هنوز در آب است کم عمق است طوری که احساس کنی روی سنگفرش خیابان شلنگ آب را رها کرده باشند ، این سنگفرش فرق داشت ، خنک بود ، از جنس آرامش بود ، آبش زلال بود بوی پلاستیک نمیداد که فکر کنم آب شلنگ است ، چشمانم را میبندم باد ملایم تر و خنک تر از آن است که فکر میکنم ، موهایم را توی صورتم میکشاند آرامه آرام ، از میان روزنه های باریک مژه هایم میتوانم پرتوی نور آفتاب را از میان برگ های چنار حس کنم ، همه چیز خوب است و آرام ، دلم میلرزد ، همه چیز برایم تلخ میشود ، پاهایم یخ میکند ، نور آفتاب نیست ، صدای آب نمیاید به جای آن صدای بوق های ممتد ماشین و کامیون میاید ، پاهایم خیس نیست ، حتی آبی هم در کار نیست به جایش کفش های زمخت و بزرگی در پایم است ، موهایم روی صورتم نیست ، محکم سر جایشان هستند ، از میان روزنه های باریک مژه هایم دیگر پرتوی آفتاب نیست ، به جایش برگ های تیز و بیریخت کاج دیده میشود ، نمی دانم ، چند وقتی است دوست ندارم این شهر را ، این محل را ، این مکان را ، میخواهم آرام تر شود ، ذهن درگیر  من ، در همین فکر هام که صدای پیر مردی رشته افکارم را با قیچی باغبانی اش قطع میکند :

-خانوم جان چمن جای خوابیدن نیست که آخه  میخوابی همین یه تیکه فضای مثلا سبز هم خراب میشه پاشو آفرین

 

فضای مثلا سبز ، راست میگفت ، پا میشوم  چیزی نمیگویم ، میروم ، همان خانه کمی آرام تر است حداقل ، دلیلش را پیدا میکنم ، دلیل دوست داشتن پیچکم را ، دلیل دوست داشتن گلدان های مادرم را ، من آرامش گیاهان را میفهمم ، آنها مرا میفهمند ، آرامش میدهند ، ذهنم را ، روحم را ، آنان مرا شاد میکنند ، آری آنان از جنس آرامشند ، آرامش مطلق ...

 

شاعرزهرا صفائی
جهت ثبت دیدگاه به حساب کاربری خود وارد یا ثبت نام کنید.
copyright 2014-2016 - www.zeez.ir